این مطلب ۱۴۳ بار خوانده شده

دل نوشته ( هاجر مختار از خمین )

گلدون شمعدونی رو گذاشتم کنار پام و نشستم
نسخه مناسب چاپ

گلدون شمعدونی رو گذاشتم کنار پام و نشستم  . سرمو به صندلی تکیه دادم و به دور دست ها خیره شدم . جارو جنجال مسافرا تمرکز مو بهم می ریخت اما ناراحت نبودم . همه اول لحظات برام تماشایی بود .

صدای گریه کودکی از ته اتوبوس و راهکار هایی که مادرا ی دیگه برای آورم شدنش می دادند شنیده می شد ، راهنمایی کاروان که با عجله همه رو راهنمایی می کرد تا سر جا شون بشینند و لحظه ای بعد که اتوبوس حرکت کرد . همه و همه را بخاطر می سپارم و تهش به خیالم اصظراب دین تو پیون می خوره . نمی دونم الان کجایی ؟ می دونی ؟ برات گل آوردم .

 یکی از اون گل هایی شمدونی که هر وقت میومدی خونمون لب حوض شیش گوشه فیروز ه ای رنگ وسط حیا تمون می دیدی ،به وجد میو مدی و به عزیز می گفتی : یکی از اون قرمز های خوش رنگشو برام قلمه بزندفعه بعد که اومدم مرخصی ، میام می برمش می خوام بزارمش پشت  پنجره اتاقم و کمکم مثل مال شما زیادشون کنم . تو عاشق گل های شمعدونی عزیز بودی . وقتی که رفتم جبهه ، دفعه بعد که اومدم مرخصی ، تو دیگه نبودی ؛ امام عزیز طبق قرارتون برات دو تا قلمه زده بود . یکی شو همومن روز ا برد گذاشت تو حجله چرا غونی دم در خونتون . اون یکی را هم هر روز بهش آب می داد . راستش اینی که الان دارم برات میارمش ف اون نیست بعد از تو و بعد از همه ی اون جونایی محل ا ون روز ا یکی یکی خبر شونو می آوردن ، عزیز دیگه اون عزیز سابق نشد . این اواخز حتی دل و دماغ رسیدگی به گل هاشو هم نداشت .

عزیز که مرد گل های شمعدونی هم یکی یکی خشک شدند . حالا بعد اون همه سال دارم میام دیدنت همون جا که با جنگیدیم . زندگی کردیم ، گفتیم ، خندیدیم . و باز م جنگیدیم .... یه گلدون گل شمعدونی برات سوغات آوردم .

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.